هميشه
پايان
در بحت نگاه مقابلت
تمام ميشود ....م.ه
خوبها از بد ها زياد تر مي شوند
ترازو به پايين ميرود
خدا نگاه غم گيني ميكند
شيطان مي خندد
وقيامت مشكلي را حل...
که کدام یک
در لاشه های عاشقانه ی یک دیالوگ
برای ان یکی اخرین بار
خیانت میکند.
وباز باز میکنیم دهانمان را که بوی سگ میدهد
که سه دو و یک
و دو و سه و......
عشق دینارهای پدری
عشق خون خوردن ها
عشق سکوتهای مادر
به تلخی گریان شدن
به داغی فحش هایت
همه تند تر تار تر تیره تر
شب تزئین قبرهای معشوقه ها
میشد...
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو
بر شاخ نو جوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب اب نقره فام
ان بالهای نازک خسته را
خورشید خنده کرد و از امواج خنده اش
بر چهره روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید ونسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید
خندید با غبان که سر انجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهار ها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در ان سوی اسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
(شهیار قنبری )
مرا ببخش بی بی بی من
مرا ببخش قندک روشن
مرا ببخش لاله ی شیشه
مرا ببخش شعر همیشه
من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم
من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم
که در تو بمیرم
ابری نباش بی بی ابی
بپوش امشب رخت افتابی
گریه نکن بی بی بی دل
نبض من باش موج بی ساحل
مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم
مرا ببخش اگر که ماند گار نبود م
مرا ببخش بی بی بی من
مرا ببخش قندک روشن
مرا ببخش لاله شیشه
مرا ببخش شعر همیشه
من از تو با همه گفتم که ...
مرا ببوس بی بی بی لب
مرا ببر تا لب امشب
مرا بخوان بی بی بی ساز
مرا برقص تا ته اواز
مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم
مرا ببخش اگر که ماند گار نبود م
مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم
در مرگ برگ اگر چه به گریه نشستم
مرا ببخش اگر که در یا وارنبودم
ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم
مرا ببخش ...
پاریس 1989-
1993laguna beach
1368-1372
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
اینگونه
گرم سرخ
احساس می کنم
در بد ترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم
در هر کنار گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
میروید از زمین
اه ای یقین گم شده ای ماهی ی گریز
دربرکه های اینه لغزیده تو به تو
من ابگیر صافی ام اینک به سحر عشق
از برکه های اینه راهی به من بجو
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد :
احساس می کنم
در چشم من
به ابشر اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس
امد شبی برهنه ام از در
چو روح اب
در سینه اش دو ما هی و
در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو
چو خزه به هم
من بانگ بر کشیدم از آستان
یاس:
اه ای یقین یافته
بازت نمی نهم